تبليغاتX
غیر عاشق ها..ورود ممنوع!

غیر عاشق ها..ورود ممنوع!

پروانه به آتش زند بهر تو خود را ای شمع تو هم حرمت پروانه نگه دار

   
-همه انسانها ميبايست کشف کنند که "عشق" نيز همانند جاذبه زمين واقعي است و اينکه هر روز و هر ساعت و هر دقيقه و هر لحظه عاشق شدن ، خيالي شاعرانه نيست ! بلکه حالتي طبيعي است
-گفتم : مجنونم کفتي : باش
گفتم : مجنون توام ليلي گفتي : باش
گفتم : چاره چيست ؟ گفتي : انتظار

-يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است .

-يك نفر ... يك جايي.. تمام روياهاش لبخند توست و زماني كه به تو فكر مي‌كنه احساس مي‌كنه كه زندگي واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش يك نفر ... يك جايي...در حال فكر كردن به توست

-من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام.... من بناي ارزو ها را زهم پاشيده ام.... آنچه بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام.... در دل خود من به عشق پوچ تو خنديده ام....

-چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم

-گل عشق را در دست ميگيرم و هي زير لب زمزمه ميکنم دوسم داره دوسم نداره... ؟؟؟با ترس تک تک گلبرگهارا يواش يواش ميکنم و همچنان زمزمه ميکنم... براي ادامه دادن مردد هستم ولي نه!!!! ميترسم!!!!!!!!! چشمهايم را بسته نيت ميکنم"دوسم داره" و همه ي گلبرگ ها رو يهو ميکنم

-جائي بنويس : هيچ كس 2 بار زندگي نمي كند روزي 2 بار به اين نوشته نگاه كن

-بيا شب‌هاي هجران را سحر کن... به عشق خود دلم را شعله‌ور کن.. در اين شبهاي سرد بي‌ترنم... لبانم را پر از شير و شکر کن

-اگه چشمات پرسيد بگو نديدمش... اگه گوش هات پرسيد بگو نشنيدمش... اگه دستت لرزيد بگو مال سرماست...
اما اگه دلت لرزيد به خودت دروغ نگو دوستش داري!

-بزرگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟ گفت دو بخش : كودكي و پيري...... گفتم پس جواني چه شد ... گفت با عشق ساخت ، با بي وفايي سوخت ، با جدايي مرد

-عشق در لحظه اي پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ،
اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است

-بدترين نوع فراق زماني هست که کسي رو که دوست داري در کنار خودت داشته باشي ولي بدوني هيچ وقت نمي توني مالکش بشي.

-شيشه ي دل را شکستن احتياجش سنگ نيست اين دل با نگاهي سرد پرپر مي شود

-تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟ وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را؟ بگو چگونه...

+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعتتوسط سارا | |

   
زنی بسیار زیبا در طول جاده ای در حرکت بود مردی او را دید و به نزدش آمد و گفت:
<<براستی که من عاشق و دلباخته ی تو شدم آیا با من همراه می شوی؟>>
زن گفت:
<<تو چطور خواهر من که بسیار زیبا تر از من است نپسنیدی او پشت سر من در حرکت است >>
مرد بگشت و زنی فربه و قد کوتاه با صورتی بد ترکیب دید از اینرو برگشت و گفت:
<<من فقط و فقط تو را می خواهم >> زن در جوابش گفت:
<<تو عاشق من نیستی چون اگر واقعا عاشق من بودی بازنمی گشتی که کسی زیباتر و بهتر از من را پیدا کنی>>
زن رفت و مرد خجالت زده و پشیمان مسیر رفتن او را دنبال کرد

+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعتتوسط سارا | |

   
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند
.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟
پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.
 
 
                                                          

+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعتتوسط سارا | |

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقتو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد و دور بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوستش داری.
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده .
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی امل ! وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی .
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه ولی مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری .
چقدر سخته گل آرزوها تو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی:


گل من باغچه نو مبارک...
 
 
 
 
                                               

+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعتتوسط سارا | |

 

گفتم نرو پرپر میشم

 

گفتی: میخوام رها باشم

 

گفتم: آخه عاشق شدم

 

گفتی:میخوام تنها باشم

 

گفتم: دلم

 

گفتی: بسوز

 

گفتی: یه عمری باز هنوز

 

گفتم: پس عمرم چی میشه

 

گفتی: هدر شد شب و روز

 

گفتم: آخه داغون میشم

 

گفتی: به من خوش میگذره

 

گفتم: بیا چشمام تویی

 

گفتی: آخر کی میخره

 

گفتم: منو جنس میبینی؟

 

گفتی: آره بی قیمتی

 

گفتم: یه روز کسی بودم

 

با من نکن بی حرمتی

 

گفتم: صدام میمیره باز

 

گفتی: با درد بسوز بساز

 

گفتم : حالا که پیر شدم

 

گفتی: که از تو سیر شدم

 

گفتم: تمنا میکنم

 

گفتی: میخوام خردت کنم

 

گفتم: بیا بشکن تنو

 

گفتی: فراموش کن منو

 

+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعتتوسط سارا | |

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 

 

 

امشب گریه میکنم .

گریه میکنم برا تو برای خودم برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن.

 برا ی تمام اون چیزی که خواستی ونبودم خواستم وبودی.

 امشب گریه میکنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق.

برای تو...برای تو....و به پاس احترام تمام تحقیرهایی که از دیگران شنیدم وهنوز شکست نخوردم

+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعتتوسط سارا | |

در کویر خشک دلم کبوتری آشیان گرفت

 

       ومن آشیان هر جا گرفتم خانه ی صیاد شد

 

         عشق کبوتری را به دل گرفتم که یکبار بر آسمان قلبم پر زد...

 

              بهار و پاییز و زمستان ها ار پی هم گذشت و کبوترم بر نگشت

 

               و برایم تنها یک حوض روشن ماهی سرخ بجا گذاشت......در میان کویر خشک

  

                                      ....ومن کنار بید خمیده ای به آسمان زل زده

 

                                               و یک تنگ ماهی قرمز در دست که مبادا بشکند....

+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعتتوسط سارا | |

بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند ولی آنها جدی جدی میمیرند.

       تو شوخی شوخی به من لبخند زدی ولی من جدی جدی عاشقت شدم.

           تو شوخی شوخی فراموشم کردی ولی من جدی جدی برات میمیرم.

 

+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعتتوسط سارا | |


1- قبل از ازدواج:





مرد: دیگه نمی تونم منتظر بمونم




زن: می خوای از پیشت برم؟




مرد: فکرشم نکن.




زن: منو دوست داری؟




مرد: البته.




زن: تا حالا به من دروغ گفتی؟




مرد: نه، چرا این سوال رو می پرسی؟




زن: منو مسافرت می بری؟




مرد: مرتب.




زن: منو کتک می زنی؟




مرد: به هیچ وجه.




زن: می تونم بهت اعتماد کنم؟





2- بعد از ازدواج: همین متن رو از پایین به بالا بخونید!

+نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعتتوسط سارا | |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعتتوسط سارا | |

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

+نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعتتوسط سارا | |

حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود.
اي! دريغ و حسرت هميشگی
نا گهان چقدر زود دير می شود...

+نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعتتوسط سارا | |